برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
و این روزا چقدر خوبه که دلم نمیخواد و لازم هم نیست مرد باشم
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
چقدر هربار سعی میکنم احترامشونو نگه دارم
که چقدر همین اهمیت ندادنه که باعث میشه توهین نکنم
چقدر تمام تلاشمو میکنم که حرف نزنم
چقدر حرص میخورم تو خودم میریزم
مغزم انگار کثیفه انقدر حرف نگفته توش هست
دلم میخواد دربیارمش بگیرم زیر شیر آب بشورمش
واسم دیگه مهم نیست که نمیدونن حتی
کاش یه کم بمیرم
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
شدیدا نیاز دارم با یکی حرف بزنم اما دلم نمیخواد سراغ هیچکدوم از آدمایی که هستن برم
گریه دارم
نمیدونم قراره چی بشه
حالم بده
همش دوست دارم بخوابم یا تنها باشم
نمیدونم چرا اینجوری شد :(
نمیخوام با کسی حرف بزنم، یکی مشکلات خودشو داره یکی خوشحاله
دوست ندارم ناراحتیای الکی خودمم بریزم سرشون
کاش اذیتم نکنن دیگه انقدر
کاش پیام نده کسی بهم
کاش تنها نبودم یکیو داشتم :(
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر
خب گاهی پیش میاد، اتفاقی نمیافته که
نمیدونم امشب چرا انقدر ترسیدم
خوابم نبرده تا الان
آماده ی گریه ام فقط یه تلنگر لازم دارم
کاش میشد فردا برم دانشگاه خونه نباشم نه ببینمشون نه صداشونو بشنوم
خیلی کار ریخته سرم
اوضاع خوب نیست ولی شاید همه چی آخرش حل میشه
این ترم سخته باید کلی درس بخونم
خسته ام خیلی
نمیتونم ذهنمو جمع کنم
برچسب:
نویسنده: یلدا رنجبر